
تو اي جان دل من , هستي من
تو اي در شام غم ها مستي من 
تو در چشم مني هر جا كه هستم
تو را هر جا كه هستي ميپرستم
شرابي, شعر نابي, هر چه هستي
مرا از هر چه غير از خود گسستي
دل درد اشنــــا را در تو ديدم
تــو ميداني خدا را در تو ديدم
نميدانم كه بي تو چيستم من
اگر روزي نباشي نيستم من
در اين سينه دل ديوانه دارم 
چه گويم دشمني در خانه دارم
محبت ميشكد سوي جنونش
حسادت ميكند درياي خونش
به خود هر لحظه ميلرزد مبادا 
جدا سازد ز من روزي دلش را
مبادا لب نهد بــر جام ديگر 
نشيند بــر لبانش نــام ديگر
من واو نيست ما يك روح وجانيم
بــه دنياي محبت جــاودانيم
حسد با خون بود نقش وجودش
همين است گر بسوزي تار وپودش
به دل ها گر وفا همچون سراب است 
دل او در محبت يك كتاب است
اگر اسوده هم ماند كه دل نيست
دل است اي نازنينم سنگ وگل نيست



ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم
ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
.gif)
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست


امروز اولین سالگرد تولد وبلاگمه

تـــــــــــــــــــولــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــــــــــــــــــولـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدت
مــــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایهء مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام ديگر ز دردی بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست




در چشم تو آبی ترین فصل غزل خیز
بر دوش باغ شعر من شولای پاییز
من خالی ام از استعاره از تغزل
با یک نفس طوفان طبعم را برانگیز
تا واژه ها روح مسیحایی بگیرند
باز از صلیب شعر روحم را بیاویز
ققنوسم و از بالهایم شعله شعر
می باردو با مرگ و خاکستر گلاویز
ای تشنه یک شعر شیرین ، زخمی درد
از طعم شور چشم های من بپرهیز
من در تو و چشم تو در آیینه جا ماند
من خالی ام از خود و تو از خویش لبریز
دستی به پشتم می زند آرام شاعر
از روی نعش شعر های خویش برخیز

ماند در آیینه ها تصویری از خاکسترم
باز تصویری شکسته از دل غم پرورم
می دمد آهسته در نیزار مردابی غریب
باز هم آواز رگهای گل نیلوفرم
تا عروس اشک می رقصد میان چشم من
از نگاه آبی نیلوفران آبی ترم
رنگ عریان تو تا در شعر جاری می شود
عطر آغوش تو می گیرد خطوط دفترم
زان شب مهتاب ، زان رویای شیرین و محال
مانده عطر گرم گیسویت به باغ باورم


خدا جون , گرمی دست آدما , دروغیه
خدا جون , چشمای من , اسیر این شلوغیه
خدا جون , رنگو وارنگن آدما , جور واجورن
خدا جون , قولای این آدما کشک و دوغیه
من می خوام , دست نوازش بکشی روی سرم
من می خوام ترانه هاتو بشنوه , گوش کرم
خدا جون می خوام یه عاشقی باشم برای تو
که تو دستامو بگیری که دیگه هیچ جا نرم
خدا جون من پر از اشتباهمو و پر از بدی
چرا پس راه درستو , تو نشونم نمی دی ؟
خدا جون , گم شدم اینجا , نکنه ندیدمت ؟
آخ خدا جون , من دارم میشم شبیه خط خطی
من دارم حل میشم اینجا , دارم عادت می کنم
من دارم به هر کسی , عرض ارادت می کنم
این مترسکا دارن , قلبمو , آتیش می زنن
آره من دارم , همین ها رو زیارت می کنم
خدا جون , نمی کشی دست نوازش رو سرم ؟
پس چرا بهم نمی گی که کنارشون نرم ؟
آخه عشقی , که دارن این آدما , قلابیه
شایدم گفتی بهم , من نشنیدم , که کرم ...
کاشکی بارون , منو میشستو و میبرد از رو زمین
من می خوام تازه بشم , خب تازگی , یعنی همین
خدا جون , چیز زیادی دارم از شما می خوام ؟
خدا جون , تورو خدا , یه کم با من حرف بزنین ...


روی آن شیشه تبدار تو را "ها " کردم
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم
حرف با برف زدم سوز زمستانی را
با بخار نفسم وصل به گرما کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
عرقی سرد به پیشانی آن شیشه نشست
تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق
با سر انگشت تو را گشتم و پیدا کردم
با سر انگشت کشیدم به دلش عکش تو را
عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم
و به عشق تو "فرآیند تنفس" را هم
"جذب اکسیژن چشمان تو" معنا کردم
باز با باز دمی اسم تو بر شیشه نشست
من دمم را به امید تو مسیحا کردم
پنجره دفترم امروز شد و شیشه غزل
و من امروز به این شیشه تو را "ها" کردم
آنقدر آه کشیدم که تو این شعر شدی
جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

وعده کردم که به تو سرنزنم 
بـرسم تـا دم در ، در نزنم
قول دادم به غزلهای خودم
زل به چشمـــان تو دیگر نزنم
مطمئن بـــاش خیــالت راحــت
گـلــه ای از تــــو به دفتر نزنم
این چه رسمی است که باید یک عمر
حـرف خـود را بـه تـو آخـر نـزنـم
بــرو ای عـشـق بـرو تـا ایـنـکـه
روی دسـتـان تـو پـرپـر نـزنـم

توی اسمون دنیا هر کسی ستاره داره
چرا وقتی نوبت ماست اسمون چیزی نداره
واسه من تنهایی درده درد هیچ کس و نداشتن
هر گل پژمرده ای رو تو کویر سینه کاشتن
دیگه بـاور کردم اینو که باید تنها بمونم
تا دم مـردنـم شـعـر تـنـهـایـی بـخـونم


عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر
عشق یعنی سر به دار آویختن عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق یعنی در جهان رسوا شدن عشق یعنی مست و بی پروا شدن
عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن
عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار
عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن
عشق یعنی لحظه های التهاب عشق یعنی لحظه های ناب ناب

توي کوچه هاي اميد
آرزوم رنگ تو داره
تو بيا اميد من باش
تا چشام بارون نباره
زندگي رنگي نداره
اگه تو نيايي کنارم
جز تومن کسي ندارم
تا ابد تو هستي يارم
تو زمستون سياهم
تو دلم جوونه کردي
منو تا خدا رسوندي
قلبمو نشونه کردي
تو اگه پيشم نباشي
شب من سحر نميشه
فاصله بين من و تو
ديگه در بدر نميشه













